از سر کنجکاوی به چیزایی که اطرافم می بینم خیلی دقت می کنم!!
روی زمین خدا داشتم راه می رفتم که چشمم خورد به لنگه دمپایی بدجور خراشیده شده ای که از درخت خشک همسایه اویزون بود..
به این فکر کردم که بالاخره این درخت بیچاره هم ثمر داد ..همونطور که توی دلم نیشخند میزدم به خودم گفتم :اره خدا روزی رسونه ..
دم دمای صبح بود...
تصاویر عجیبی به چشمم می خورد
بدجور ذات بد ذات فضولی توی جلدم فرو رفته بود.
ادمایی رو می دیدم که از چه ساعتی از روز مشغول کار کردن می شن..تا شاید بتونن یه لقمه نون حلال بیارن سر سفره ای که می دونم چند سر عائله رو زنده نگه می داره تا روز بعد...
روز بعد
همون اش و همون کاسه
قبل از خروس خون تا بوق سگ کار می کنی و هیچ...
و
اخرشم از سر اه کسی که حتی نمی شناسی یه جا ..یه گوشه از همین دنیای بی ارزش تلف میشی..
اگه نه که خوش به حالت که زنده ای و زندگی می کنی
دعوای دو نفر ادم بالغ سر پنجاه تومنی منو یاد هیچی نمی اندازه ..اما دلم واسشون می سوزه که از روی بیچارگی پولو هر جند کم جزیی از مقدسات می دونن که باید ازش نگهداری کنن حتی به قیمت جونشون
...
حالا دیدی چرا دلم واسشون می سوزه؟؟؟
چون جونشون به اندازه ی پنجاه تومن هم ارزش نداره...!!!
همیشه توی مدرسه واسه موضوع انشا معلم واسه اینکه زحمت زیادی نکشه می گفت: موضوع انشا جلسه ی بعد(علم بهتر است یا ثروت؟)
حالا من می خوام بپرسم نه از تو نه از هیچ کس..
از خودم ...!
پول بهتر است یا سلامتی؟
پول چیه؟
و صد تا سوال بی جواب دیگه..
بازم امروز به جوابی نرسیدم..
فردا بازم بهش فکر می کنم و فرداهای دیگه...ای کاش میتونستم به اون خانوم و اقا بگم که بابا خدا روزی رسونه به این درخت نگاه کنید!!!!
نوشته شده توسط eddy در شنبه پانزدهم تیر 1387 ساعت 3:56 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ
هر روز یکی بیشتر دوستش دارم....چرا؟؟؟
فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY