امروز خیلی خسته بودم برای همین رفتم و روی تختم دراز کشیدم...
خواب بودم که صدایی منو بیدار کرد صدای خش..خش..خش.
انگار یه چیزی داشت روی مغزم راه می رفت..
دیگه صبرم سر اومد و برای اینکه ببینم چیه ؟پتویی که تا یک دقیقه قبل روی صورتم بود بلند کردم و نگاهی به دور و اطراف...
هیچ خبری از هیچ چیز نبود...
مامان خواب ..بابا توی حیاط و...و...و
حتی مگسی که تا دو دقیقه پیش باعث ازار و اذیت من می شد در اون لحظه گوشه ای را پیدا کرده بود و قایم شده بود!!!!
راستی چرا مگس ها انقدر وزوز می کنن؟
یا چرا فکر می کنن که باید روی نوک دماغ من و تو بشینن که با هر بازدم ما..از ترس پرواز کنان دور شده و این بار روی چشم ما بشینن و باعث بشن که ما برای کشتن مزاحم همیشگی قدم برداریم و یه کتک مفصل به چشم صاحب مرده ی خودمون بزنیم.؟تو میدونی چرا؟
به هر حال...
همه جا امن و در امان بود .دوباره پلک چشمام سنگین شد و خر ..خر..خر
باز همان صدای لعنتی خش خش که انگار قرار نبود دست از سر ما برداره.....
دوباره صحنه ی قبل تکرار شد
.یعنی پتو از چهره ی درمانده و خسته ی من برداشته شد.نگاهی عمیق به دور و بر...
صدا از جعبه ی خاطراتم که تصادفا بالای سرم و روی میز کنار تختم بود می اومد.اما چه چیز باعث تحریک خاطرات من شده بود؟
همیشه خاطراتم بودند که ذهن منو می ازردند اما حالا چه چیز خاطرات مرا می ازرد؟چه چیز؟
بله ...شاخک اقا یا خانم سوسک از توی جعبه پیدا شد همه ی بی خوابی و بیچارگی امروز من فقط به خاطر سوسک سیاه و مزاحمی با فک اویزون بود که سعی داشت اسرار درون جعبه ی خاطراتم رو بر ملا کنه.
دلم می خواست می کشتمش.
امابه خاطر اینکه من از سوسک جماعت ترس زایدی دارم به خودم همچین اجازه ای ندادم در نتیجه تمام حسی رو که برای انتقام در وجودم بود رو در صدام جمع کردم و فریاد زدم:بابااااااا....سوووووووسک...
من که فکر می کنم سوسک عزیز در همون لحظه جان به جان افرین سپرده و در یک مرگ شرافتمندانه به اسم سکته خودش رو تسلیم حق کرد.چون از همون لحظه ی فریاد تا زمانی که بابا سرکار خانم یا اقای سوسک رو کشت هیچ حرکت و رفتار موزون یا ناموزونی از ایشون دیده نشد!!
خوب تقصیر خودش بود که به خاطرات من سرک می کشید!مگه بابا و مامانش بهش یاد نداده بودن که خاطرات هر شخص مربوط به خودشه و نباید بدون اجازه اونا رو دید یا خوند؟!
من که از دست اقا یا خانم سوسک خیلی ناراحت شدم..حالا هم که دیگه مرده بود!
به نظر تو کسی هست که بخواد انتقام خون سوسک عزیز رو از من بگیره؟
من که کاری نکردم...بابا سوسک رو با دمپایی توی حیاط کشت
و حالا سوال اخر:
به نظر تو سوسک عزیزما اقا بود یا خانوم؟
نوشته شده توسط eddy در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386 ساعت 1:13 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ
هر روز یکی بیشتر دوستش دارم....چرا؟؟؟
فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY