تبليغاتX
لینکستانه

نخونيد..خصوصيه...!

دوستت دارم

همه ی ادما میگن باید عشق توی دل باشه نه روی زبون !
اولین نفری که اینو گفت نمی شناسم اما باور دارم که اشتباه می کرد و حتی اگه پشیزی برای تفکر ضد و نقیض من قایلی من بر این عقیدم که وقتی اونو میبینی به این فکر کن که دوستش داری
دستاشو توی دستات بذار چون دلت می خواد فداش بشی ..چون دوست داری
و به این فکر کن که وقتی به چشماش نگاه می کنی می بینی که حتی بیشتر از اون چیزی که فکر می کنی دوسش داری.
بعد به این فکر کن که باید همین جمله رو با صدای قشنگت هر چند بار که اون می خواد تکرار کنی .......
اخه من می گم همه ی اینا توی دل من و تو اتفاق می افته !درسته؟؟
قشنگیه اینا به چیه وقتی که اون نمیدونه!
پس بگو.
در ضمن هیچ وقت فکر نکن که گل قشنگتر از تو بهش می گه دوستت دارم........
هر دو با هم بهش بگید که چقدر..............!!؟
تا هیچ وقت از نگفتنش پشیمون نشی!!
بهش فکر کن حتی وقتی نمیتونی!
دوستت دارم


 

نوشته شده توسط eddy در چهارشنبه سی ام آبان 1386 ساعت 11:29 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


خداحافظ

این دفعه اینو مینویسم چون دیگه نمیخوام بنویسم .
هر طوری که دلت می خواد ازش یاد کن دیگه حتی نوشتن هم منو اروم نمیکنه
میتونی ازش به اسم خداحافظی یاد کنی تو فکر میکنی وقتی که به من میگه نگو دلتنگت میشم من باید چی بگم؟
اون نمیتونه درون منو اون طوری که هست بخونه .
تقصیرخودش نیست تقصیر معلم سال اول دبستانش است که به جای خوندن * چپکی خوندن *رو بهش یاد داده. شاید به خاطر همینه که فکر میکنه که ازنژادالاغ است (البته اون که فکر نمیکنه )
من هر جا که باشه و همیشه دلم براش تنگ میشه این حسی است که دارم وخدا اونوگذاشته که ازش استفاده کنم در ضمن اون فکر میکنه که من اگه نزدیکم نباشه برام سخته و .... اما اون کاملا اشتباه میکنه چون من که دلتنگ رخ اون نمیشم
من روح اونو دوست دارم اگه من عکس اونو داشته باشم میتونم بگم که مال منه ؟ من اونو دارم؟
نه نمیتونم
چون روحش همون روح بزرگ مال من نیست برای همینه من همیشه دلم براش تنگ میشه من حتی اگه در کنارم باشه هم این حسو دارم
من اشتباه کردن رو دوست دارم دروغ شنیدن رو دوست دارم من حتی شیطان پرستی رو هم دوست دارم
تو دلت برای چه کسی تنگ میشه؟
نه ببخشید یادم رفت که تو عاشق درخت توی خونتونی


 

نوشته شده توسط eddy در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386 ساعت 9:41 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


وصیت نامه داریوش کبیر

 

اینک که من از دنیا می روم بیست و پنج کشور جزء امپراتوری ایران است و در تمام این کشورها پول ایران رواج دارد و احترام ایرانیان در آن کشورها دارای احترام هستند و مردم کشورها نیز در ایران دارای احترام می باشند .

جانشین من خشایار شاه باید مثل من در حفظ این کشورها بکوشد و راه نگهداری این کشورها این است که در امور داخلی آنها مداخله نکند و مذهب و شعائر آنها را محترم بشمارد .

اکنون که من از این دنیا می روم تو دوازده کرور زر در خزانه سلطنتی داری و این زر یکی از ارکان قدرت تو می باشد . زیرا قدرت پادشاه فقط به شمشیر نیست ، بلکه به ثروت نیز هست . البته به خاطر داشته باش که تو باید به این ذخیره اضافه کنی نه اینکه از آن بکاهی . من نمی گویم که در مواقع ضروری از آن برداشت نکنی زیرا قاعده این زر در خزانه آن است که هنگام ضرورت از آن برداشت کنند . اما در اولین فرصت آنچه برداشتی به خزانه برگردان . مادرت آتوسا بر گردنت حق دارد ، پس پیوسته وسایل رضایت خاطرش را فراهم کن .

ده سال است که من مشغول ساخت انبارهای غله در نقاط مختلف هستم ،  و  من روش ساخت این انبارها را که با سنگ ساخته می شود و به شکل استوانه است در مصر آموختم .

و چون انبارها پیوسته تخلیه می شوند ، حشرات در آن بوجود نمی آید  و غله در این انبارها چند سال می ماند ، بدون این که فاسد شود و تو باید بعد از من به ساختن انبارهای غله ادامه دهی ، تا اینکه همواره آذوقه غذای 2 تا 3 سال کشور در انبارها  موجود باشد . و هر ساله بعد از این که غلۀ جدید به دست آمد از غلۀ موجود در انبارها کسر خواربا را تامین کن و غلۀ جدید را به انبا رها منتقل نما ، بدین ترتیب تو هر گز برای آذوقه در این مملکت دقدقه نخواهی داشت ، ولو 2 یا 3 سال پیاپی خشکسالی شود .

هرگز دوستان و ندیمان خود را به کارهای مملکتی نگمار و برای آنها همان مزیت دوست بودن با تو کافی است ، چون اگر دوستان و ندیمان خود را به کارهای مملکتی بگماری و آنان به مردم ظلم کنند و استفاده نامشروع نمایند نخواهی توانست آنها را به مجازات برسانی چون با تو دوست هستند و تو ناچاری که رعایت دوست را بنمایی .

کانالی که من می خواستم بین رود نیل و دریای سرخ بوجود بیاورم هنوز به اتمام نرسیده و تمام کردن این کانال از نظر بازرگانی و جنگی خیلی اهمیت دارد و تو باید آن کانال را به اتمام برسانی و عوارض عبور از آن کانال نباید آنقدر سنگین باشد که ناخدایان کشتی ها ترجیح بدهند که از آن عبور نکنند .

اکنون من سپاهی به طرف مصر فرستاده ام تا اینکه در این قلمرو ایران ، نظم و امنیت برقرار کند . ولی فرصت نکرده ام سپاهی به یونان بفرستم و تو باید این کار را  به انجام برسانی ، بایک ارتش نیرومند به یونان حمله کن و به یونانیان بفهمان که پادشاه ایران قادر است مرتکبین فجایع را تنبیه کند .

توصیۀ دیگر من به تو این است که هرگز دروغگو و متملق را به میان خود راه نده . چون هردو آنها آفت سلطنت هستند و بدون ترحم دروغگو را از خود دور نما . هرگز عمال دیوان را بر مردم مسلط نکن و برای این  که عمال به مردم مسلط نشوند ، برای مالیات قانونی وضع کرده ام که تماس عمال دیوان را با مردم خیلی کم کرده است و اگر این قانون را حفظ کنیم عمال حکومت با افسران و سربازان مردم زیاد تماس نخواهند داشت .

ارتش را راضی نگه دار و با آنها بدرفتاری نکن ، اگر با آنها بدرفتاری کنی آنها نخواهند توانست معامله متقابل کنند . اما در میدان جنگ تلافی خواهند کرد . ولو به قیمت کشته شدن خودشان باشد و تلافی آنها این طور خواهد بود که دست روی دست می گذارند و تسلیم می شوند تا اینکه وسیله شکست تو را فراهم نمایند .

امر آموزش را که من شروع کردم ادامه بده و بگذار اتباع تو بتوانند ، بخوانند و بنویسند ، تا اینکه فهم و عقل آنها بیشتر شود و هر قدر فهم و درک آنها بیشتر شود ، تو با اطمینان بیشتر می توانی سلطنت کنی . همواره حامی کیش یزدان پرستی باش .

اما هیچ قومی را مجبور نکن که از کیش تو پیروی نماید و پیوسته به خاطر داشته باش که هرکس باید آزاد باشد که از هر کیش که میل دارد پیروی نماید . بعد از اینکه من زندگی را بدرود گفتم ، بدن مرا بشوی و آنگاه کفنی را که خود فراهم کرده ام بر من بپیچان و در طابوت سنگی قرار بده و در قبر بگذار . اما قبرم را که موجود است مسدود نکن تا هر زمان که می توانی وارد قبر من شوی و طابوت مرا در آنجا ببینی و بفهمی ، من که پدر تو و پادشاهی مقتدر بودم و بر 25 کشور سلطنت می کردم مُردم و تو نیز مثل من خواهی مُرد . زیرا که سرنوشت آدمی چنین است .

خواه پادشاه 25 کشور باشد یا یک خارکن و هیچ کس در این جهان باقی نمی ماند .

هر گاه که وارد قبر من می شوی غرور بر تو غلبه نخواهد کرد و هنگامی که مرگ خود را نزدیک دیدی ، بگو تا قبر مرا مسدود کنند و وصیت کن که پسرت قبر تو را باز نگه دارد تا ...

هرگز هم مدعی و هم قاضی نشو ، اگر از کسی ادعایی داری موافقت کن ، که یک قاضی بی طرف آن ادعا را مورد رسیدگی قرار دهد و رای صادر کند .

هرگز از آباد کردن دست بر ندار زیرا اگر دست از آباد کردن برداری کشور تو رو به ویرانی خواهد رفت، حفر قنات و چاه و احداث جاده و شهر سازی را در درجه اول اهمیت قرار بده .

عفو وسخاوت را فراموش مکن که بعد از عدالت برجسته ترین صفت پادشاهان عفو و سخاوت است و لی عفو فقط باید موقعی به کار بیاید که کسی نسبت به تو خطایی کرده است و اگر به دیگری ستمی کرده و تو او را عفو نمایی ظلم کرده ای ، زیرا حق دیگری پایمال   کرده ای .

 

بیش از این چیزی نمی گویم و این اظهارات را با حضور کسانیکه غیر از تو در این جا حاضر هستند بیان کردم تا بدانند قبل از مرگ ، من این توصیه ها را کرده ام .

اینک بروید و مرا تنها بگذارید زیرا احساس می کنم که مرگم نزدیک شده است .

 


 

نوشته شده توسط eddy در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386 ساعت 11:53 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


موشک کاغذی

  من یه موشک کاغذی داشتم!
به چشم من همون کبوتر پاکی بود که اون میگفت.توی چشماش خدا بود......
بچه ای رو خوشحال می کرد که قصه ی شبانه اش برای من داستان کودکی بود که نیازی به دارو برای چشماش نداشت.. می خندید..رویاش ارایش کردن سوسکی بود که تو خیالش بچه ی خودش بود!
اما حالا نیست
سخته ازم چیزی رو بگیری که دوست دارم..مگه مال من نبود؟مگه خودم نساخته بودم؟چرا ازم گرفتی؟
امروز از قاصدکی که رو شونه هام نشست خواستم اگر پرواز کرد پرید .. اگه اونو تو اسمونا دید بگه:
"اون بچه دیگه نمیخنده!حالا پرواز کن.حالا برو!....
ولی یه نفر بال قاصدکم رو چید


 

نوشته شده توسط eddy در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386 ساعت 1:47 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


فاصله

فاصله خیلی دور شده!
دور .!خیلی دور!!
به اندازه ی"در حال حاضر تماس با مشترک مورد نظر امکان پذیر نمی باشد"
به اندازه ی"بنزین سهمیه بندی شد"
دلتنگش میشم
"خیلی زیاد"
به اندازه ی...
_بابا بگیر دیگه اه ه .......
.........در حال حاضر تماس با مشترک مورد نظر امکان پزیر نمیباشد
_اون بالا نشستی میگی نمیشه چقد من از صدات بدم میاد!


 

نوشته شده توسط eddy در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386 ساعت 10:17 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


من چی ام؟

  یه روز یه نفر با یه صدای ابی تو گوش بنفش من گفت:*ما از نژاد الاغیم* و من با چشم صورتی ام مثل خر به او نگاه کردم! اخرش من چی ام؟


 

نوشته شده توسط eddy در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386 ساعت 2:30 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


ما

  دیشب که توی خیابون قدم میزدم یهو هوا باریدن گرفت من به دیوار های اطرافم رو زدم تا خیس نشم میدونی چرا؟دیدی میگن بدترین تنبیه برای گربه اینه که خیس بشه منم مثل اونا از اب بدم می یاد. اره تا من رفتم نزدیک دیوار بارون بند اومد چرا؟ یعنی توفکر میکنی که قطره های بارون نمیخوان من برم نزدیک دیواراخه مگه دیوار چشه؟ما هم دیواریم .فقط نگو که نمی دونستی. ..اخه مگه تو قصه ی خلقت ادم و حوا رو نشنیدی؟مگه نمیدونی اونا از خاک افریده شدن؟ خوب حالا فهمیدی؟ شایدم به خاطر همینه که من زیر بارون نمیرم .چون نمیخوام گل بشم که فردا روزکوزه گر از من برای ساختن کوزه ای استفاده کنه که میخواد از فضای خالی درونش فیض ببره.من چند روز قبل ازش شنیدم که میگفت (البته اون دیوونه ی توی مغزش بود ولی به هر حال..): *میدونی چرا ادما کوزه میسازن؟ تااز فضای خالی درونش استفاذه کنن واینکه چرا اونا فضای خالیرو نمیسازن؟ چون نمیتونن.* خوب دیگه حرفم نمی یاد یعنی دیگه حروف الفبا که همون ا ب و....باشن توی ذهنم به واژه معنی نمیشن .الان منم و یه مغزخالی (البته این مغز همیشه خالی بوده)و یه قهوه ی داغ ...شما هم بفرمایید.


 

نوشته شده توسط eddy در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386 ساعت 12:53 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


هدیه

یه هدیه بهتره بگم ناخواسته اونو از من دور کرد. دارم باهاش حرف میزنم... نمیخوام صدام بلرزه! احساسم رو بهش میگم!!بعد از چند لحظه بوق پایان تماس.........!! اشک از رو گونه هام سرازیر میشه! دست خودش نیست این بازی روزگاره همیشه بوده! پاهام سست شدن. سرم مثل همیشه گیج میره انگار که بچه شدم و سوار چرخ و فلک. دنیا دور سرم می گرده یاد این می افتم که تقصیر کیه؟ توی اون لحظه" دیواری کوتاه تر از یه شیشه عطر خوشبو پیدا نکردم....! با تمام وجود... صدای شیشه خورده منو یاد دل شکسته ام می اندازه! من دارم می شکنم ام کسی جز خودم صداش رو نمی شنوه؟!


 

نوشته شده توسط eddy در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386 ساعت 12:42 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


پتو

من میتونم با پتوی خودم حرف بزنم
من می خوام پتوی خودم رو بغل کنم و میدونم که هیچ کس نمیتونه بگه نه. من می تونم اونو پیش خودم و برای خودم داشته باشم و کسی حتی جرات نکنه بگه "این کارو نکن .. چرا؟"
میتونم گرم تنش رو احساس کنم حتی جزقاله بشم اما از اون لذت ببرم در کنارش اشک بریزم و اون بشه دستمال سفیدی که باهاش سیل اشکامو پاک میکنم همیشه اونو در کنار خودم مثل کودک درونم داشته باشم و ساعتها بدون اینکه خسته بشم با اون حرف بزنم.. نفهمم که کی ساعت میگه تیک و کی میگه تاک یا اینکه کی میگه دینگ انگ....
افسوس.
که اون نمی تونه منو در اغوش بگیره و بگه که چقدر منو دوست داره
گروی اون از عشقش به من نیست انکه همیشه در کنارش باشم من که نه واسه اون باعث افتخار نیست..باهاش حرف میزنم اما اون نیست
ببین من چقدر تنهام اخه خدای من هم نیست.


 

نوشته شده توسط eddy در شنبه بیست و ششم آبان 1386 ساعت 10:53 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


من یه درختم

  من یه درختم ریشه هام تا ابد توی خاک جون دارن.. خیلی از اونایی که فکر میکنن عاشقن برای معشوقه ها شون روی تن من حرفای دلشون رو به یادگار می تراشن.. اما هیچ وقت شده به این فکر کنن که درختا هم عاشق می شن؟ عاشق درخت سرو ته باغ؟ من عاشق شدم. چرا درختا دست به اسمون بلند کردن؟مگه خدا به اونا چی داد؟ اونا که تا همیشه ریشه تو خاکند و به معشوق نمی زسن؟ من اون درختی ام که برای رسیدن دستم به عشقم شاخه هامو بلند و پر برگ و بار میکنم. اما اینو می دونم که اخرش باید دست به دامن نسیم بشم که برگای وجودمو به سروم برسونه.


 

نوشته شده توسط eddy در شنبه بیست و ششم آبان 1386 ساعت 12:8 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


دوست


 
تا حالا از دوست برات گفتم؟ اشک جلوی چشماتو گرفته .. دلت میلرزه..میخوای فرار کنی. _از چی؟چرا؟ فریاد بزن _نمیشه؟یادم نبود که تو فریاد نمیزنی...... میخوای فکر کنی نمیتونی. _گریه چی؟ اشکات سرازیر میشن.اگه یه لحظه فکر کنی مفهمی که این نشون میده توی چشمای تو یه دریاست. یه بار شنیدم که میگفت:(روح خدا روی دریا در حرکته و دریا رو مواج میکنه)..پس وقتی که چشمای تو طوفانی میشه و من بهت نگاه میکنم.. تو اون چشما چیزی جز خدا نمیبینم. (صدای هق هق گریه)دلت گرفته. باهاش حرف بزن.وقتی خسته ای سرتو رو شونه هاش بذار. حالا میای با هم به همه ی اون لحظه های غمگین بخندیم....؟


 

نوشته شده توسط eddy در شنبه بیست و ششم آبان 1386 ساعت 11:32 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


خط

خط بکش..احساست رو خط خطی کن.با مداد زرد و ابی به تیرگی اسمون و عمق دریا به درخشش خورشیدطلوع روز فردا..... این همه احساس رنگی به شکل خطهای بازیک و بلند و کج و مووج. زیبایی و زشتی درون تو به قشنگی همین خورشید است.. روح بلند تو با خطهای کوتاه به تصویر کشیده میشه به حرفاشون گوش کن..حالا فکر کن ببین این خطها اصلا حرفی برای گفتن دارن؟ ببین اون خطهای ریز و درشت خالق خودشون رو می پرستن..همه ی اونا زنده اند چون تو سر چشمه ی اونایی.


 

نوشته شده توسط eddy در جمعه بیست و پنجم آبان 1386 ساعت 11:2 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


عشق نفرینی

                                                            سلام

 

دباره باز یه هیچکس      دباره باز یه بیکس

دباره باز یه عاشق        دباره باز یه معشوق

دباره باز یه قصه           یه قصه واقعی    توو خیالت بمونه که این یه رویا نیست

دباره باز یه عاشق       دباره باز یه گیتار

دباره باز یه خسته با یک دل شکسته     دنبال اون می گرده دنبال عشقه کهنه

دباره باز یه کوچه   یه کوچهء عاشقی    که معشوقش گم شده  توو کوچهء قدیمی

دباره باز یه عاشق در جستجوی معشوق     دباره باز یه ندیدن و دلتنگی های تلخ

دباره باز یه گشتن    اما تو رو ندیدن    توو کوچه های شب سایه دیو وو دیدن

دباره باز یه جنگ وو   دباره باز یه مردی   توو کوچه های سنگی با ادمهای رنگی

 دباره هیچکس شدن   دباره  بیکس شدن   دباره باز زخم خوردن  از کینهء دشمن

برای حفظ یه عشق پاک عاشق دباره رفت    حالا دیگه عشق هم جان داددباره باز یه هیچکس      دباره باز یه بیکس

دباره باز یه عاشق        دباره باز یه معشوق

دباره باز یه قصه           یه قصه واقعی    توو خیالت بمونه که این یه رویا نیست

دباره باز یه عاشق       دباره باز یه گیتار

دباره باز یه خسته با یک دل شکسته     دنبال اون می گرده دنبال عشقه کهنه

دباره باز یه کوچه   یه کوچهء عاشقی    که معشوقش گم شده  توو کوچهء قدیمی

دباره باز یه عاشق در جستجوی معشوق     دباره باز یه ندیدن و دلتنگی های تلخ

دباره باز یه گشتن    اما تو رو ندیدن    توو کوچه های شب سایه دیو وو دیدن

دباره باز یه جنگ وو   دباره باز یه مردی   توو کوچه های سنگی با ادمهای رنگی

 دباره هیچکس شدن   دباره  بیکس شدن   دباره باز زخم خوردن  از کینهء دشمن

برای حفظ یه عشق پاک عاشق دباره رفت    حالا دیگه عشق هم جان داد


 

نوشته شده توسط eddy در جمعه بیست و پنجم آبان 1386 ساعت 11:2 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


طاووس

 

دلم میخواد فرار کنم
از کجا به چی نمیدونم؟...
خسته شدم.میخوام مثل کبوترهای تو اسمون پر رنگ و ابی پرواز کنم.
تا حالا شده بشنوی که من یک طاووسم؟
اره...هستم
زیبا..چه از درون چه حتی اونی که ممکنه به چشم بیام.
اما نمیتونم پرواز کنم.پرواز کردن رو نمیدونم....
من عقب موندم
دارم توی این لجن شنا میکنم حتی با اینکه شنا رو هم بلد نیستم
نمیدونم
به نظر میرسه دارم دارم دست و پا میزنم.


 

نوشته شده توسط eddy در جمعه بیست و پنجم آبان 1386 ساعت 9:21 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting < mohammad >

>