ناراحتم
می دونم نباید باشم
حالا دیگه نه
حالا که همه چیز خوبه
نه
همه چیز شاید
من اینو می گم
حالا که دوستم داری
حالا که می میرم برات
حالا که ...
شادم
ولی چرا از درون می شکنم؟
چرا خورد می شم؟
شاید نباید باشه این حس لعنتی که داره دیوونه می کنه منو
شاید باید بکشمش؟
خودمو؟
قاتل خودم بشم
خودمو از درون بکشم
شاید دیگه این حس نباشه؟
نمی خوام
چرا حالا که دوستم داری
چرا حالا که تو رو دارم
برای من نیستی؟
چرا دیگرون تو رو دارند و من چی؟
چرا اونا ساقی می و مستی رفیق همه هستی تو
و من بشم قرص استامینوفن و ارام کننده؟
چرا عزیزم؟
چرا همه ی خنده ها تو محفل اونا و من نصیبم از تو فقط خوابه؟
دلم به خدا لک زده برای یه درد دل کوچیک و ساده با چند تا کلمه ی ساده تر اما یه ریزه محبت که چرا به من نمیدی؟
شاید زیادی عاشقت شدم
دلم شکست
صداشو شنیدم
اما چسبی که بشه باش تیکه هاشو به هم بند کرد ندارم
نیست
می سوزم
خاکستر شدم
توی دریای اروم دلم
طوفانی از محبت ساختی
همش ماله تو
فقط با من حرف بزن حالا که دوستم داری
نوشته شده توسط eddy در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387 ساعت 1:8 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت

تولد یک سالگی "منی که...." مبارک
نوشته شده توسط eddy در دوشنبه سیزدهم آبان 1387 ساعت 2:19 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
این یک سری از عکس هایی هست که من خیلی دوست دارم گذاشتم که شما هم استفاده کنید ....
باقی عکس ها در ادامه ی مطلب..!!!

نوشته شده توسط eddy در دوشنبه ششم آبان 1387 ساعت 2:31 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
من يه خط اضافه ام توي يه دفتر سياه
امروز مي خوام بنويسم با خط هاي سياه توي همون دفتر سياه
همه ي اون حرفاي سياهي که تو دل سياهم نگه داشتم
مي خوام دلم خالي بشه از اون سياهي ها که منو از درون مثل يه افريقايي کرده
همه ي خط هاي جديد پاشونو رو تن من ميذارن و خودشونو تو اون دفتر موندگار مي کنن...من دارم توي اون دفتر زير اين همه خط سياه ديگه له مي شم..
سنگين نيستن اما منو سياه تر مي کنن
....
يه خط باريک سياه ميون اين همه خط
کاش پاک مي شدم
....
..
اما شايد من يه الف* از بابا* تو دفتر مشق يه بچه با دل سفيدم...
يا شايد يه قلب تو دفتر خاطرات يه عاشق
اگه پاک بشم....
؟؟؟
نوشته شده توسط eddy در چهارشنبه سوم مهر 1387 ساعت 9:3 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
از
همه چیز و همه کس خسته ام.. تنها یک نفر توی این دنیای پر از درد و دردسر به من امید
میده..
امید یا هر چیزدیگه ...نمی دونم ..به هر حال
منو زنده نگه می داره..!!! همین یه وجب امیده که اگه نبود همه دنیام از دست می
رفت..
من
واسه خودم دنیایی دارم پر از رنگ...و پر از چیزایی که شاید مثل اونا رو کسی
نداره...اما این دنیای قشنگ یه اسمون تاریک داره ...که دنیای منو تاریک می کنه!!!
همیشه
دنبال یه ماه می گشتم مثل همونی که خدا تو اسمونش گذاشته...از روزی که پیداش کردم
دیگه از تاریکی شبام نمی ترسم.....ماه من مهربونه ..
از
دلتنگی هام یه خونه ی نقلی می سازه پر از گل هایی که حتی ندیدم اما زیباست...دیگه یادم
نمیاد که دلم تنگ شده باشه...
غم
و دردمو می گیره و واسم کوه و دریا می سازه...که بشون نگاه کنم که چقدر زیباست..دیگه
یادم نمی یاد دردی داشته باشم...
بدترین
لحظه هارو بر می داره ازش یه خورشید می سازه که توی دنیام نور خوشبختی بباره...و یادم
نمیاد که بدترین لحظه ای داشتم ایا؟
با
اون! همه ی بدی ها واسم یه نقاشی زیباست!!! از یه جای پر از زیبایی که دلم می خواد
تا همیشه اونجا زندگی کنم..
ماه
و ستاره هایی که همیشه می درخشند و من..
من
سبد سبد ستاره از اسمونم می چینمو ازش تاجی درست میکنم تا ماه من توی اسمونش
پادشاهی کنه...
ای
کاش نقاشی ها حقیقت داشتند...
اون
وقت فقط از خوبی ها می کشیدم !!...
نوشته شده توسط eddy در شنبه بیست و سوم شهریور 1387 ساعت 4:49 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
چقدر جرات می خواد...؟؟؟؟
با
رنگهای تند میون قر و لند های مادر خانوم و زیر لب زمزمه کردناش توی حیاط خونه...
زیر
درخت توت
خالی
از هرنوع دغدغه
پر
از احساساتی با رنگای شاد,
با
چند تا قوطی گواش
یه
قلم مو به دست...تمام حرفی که توی دلت نیست
به
این رنگا بگی!!!
تمام
جراتی که دارم توی دستم مشت می کنم و قلم مو رو توی مشتم فشار می دم..
توی
دلم چیزی نیست اما به این فکر می کنم که..
من
به چیزی فکر نمی کنم! خالی ام از هر چیز... اشکام روی گونه هامو من تنها توی این سیاهی
دارم خودمو با رنگایی که نمی شناسم نقاشی می کشم,
خیلی
سیاه
خیلی
سفید ..
خیلی..
عرق
سردی از پیشونیم سرازیر میشه...
صدای
زنگ تلفن..قرو لند های مادر خوبم..
صدای
دعوای خانوم همسایه با شوهرش..
صدایی
که اسممو صدا می زنه..
رنگام
ریخت..
سکوت
همه جا رو فرا گرفت
اما صدای مامان خانوم بیشتر می شه
می
دونم اخر این نوشته باید ...
یه
دوستت دارم واسه من کافیه....فقط جرات می خواد !!!
چقدر
جرات می خواد؟
نوشته شده توسط eddy در یکشنبه هفدهم شهریور 1387 ساعت 2:6 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
از سر کنجکاوی به چیزایی که اطرافم می بینم خیلی دقت می کنم!!
روی زمین خدا داشتم راه می رفتم که چشمم خورد به لنگه دمپایی بدجور خراشیده شده ای که از درخت خشک همسایه اویزون بود..
به این فکر کردم که بالاخره این درخت بیچاره هم ثمر داد ..همونطور که توی دلم نیشخند میزدم به خودم گفتم :اره خدا روزی رسونه ..
دم دمای صبح بود...
تصاویر عجیبی به چشمم می خورد
بدجور ذات بد ذات فضولی توی جلدم فرو رفته بود.
ادمایی رو می دیدم که از چه ساعتی از روز مشغول کار کردن می شن..تا شاید بتونن یه لقمه نون حلال بیارن سر سفره ای که می دونم چند سر عائله رو زنده نگه می داره تا روز بعد...
روز بعد
همون اش و همون کاسه
قبل از خروس خون تا بوق سگ کار می کنی و هیچ...
و
اخرشم از سر اه کسی که حتی نمی شناسی یه جا ..یه گوشه از همین دنیای بی ارزش تلف میشی..
اگه نه که خوش به حالت که زنده ای و زندگی می کنی
دعوای دو نفر ادم بالغ سر پنجاه تومنی منو یاد هیچی نمی اندازه ..اما دلم واسشون می سوزه که از روی بیچارگی پولو هر جند کم جزیی از مقدسات می دونن که باید ازش نگهداری کنن حتی به قیمت جونشون
...
حالا دیدی چرا دلم واسشون می سوزه؟؟؟
چون جونشون به اندازه ی پنجاه تومن هم ارزش نداره...!!!
همیشه توی مدرسه واسه موضوع انشا معلم واسه اینکه زحمت زیادی نکشه می گفت: موضوع انشا جلسه ی بعد(علم بهتر است یا ثروت؟)
حالا من می خوام بپرسم نه از تو نه از هیچ کس..
از خودم ...!
پول بهتر است یا سلامتی؟
پول چیه؟
و صد تا سوال بی جواب دیگه..
بازم امروز به جوابی نرسیدم..
فردا بازم بهش فکر می کنم و فرداهای دیگه...ای کاش میتونستم به اون خانوم و اقا بگم که بابا خدا روزی رسونه به این درخت نگاه کنید!!!!
نوشته شده توسط eddy در شنبه پانزدهم تیر 1387 ساعت 3:56 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت

می خوام واسش دعا کنم اما می دونم که به دعای گربه سیاه بارون نمیاد ...اخه من اون گربه سیاهم که نمی دونه به کدوم درگاه خدا التماس و دعا کنه!
- نه این حرفو نزن
زندگی خیلی سخته...حتی واسه ی منی که یه گربه ی سیاه ولگردم...هیچ هدفی ندارم...یا اگه دارم تو این دایره ی قرمز با اون خط هایی که هر ثانیه از زندگیمو پر می کنن گیر افتادم.
هر روز سعی می کنم این خط های لعنتی رو که مثل طناب افتاده گردنم پاک کنم اما انگار این منم که هر روز دارم کمرنگ تر می شم
اره من خودمو پاک می کنم
بیچاره اون گربه سیاه که درون من گیر افتاده..خیلی به این فکر کردم که شاید بخواد از بند وجود بی وجودم رها بشه..اما وابستگیم بهش زیاد شده..نمی تونم ...شاید نمی خوام !
دوست دارم یه گربه ی سفید باشم خالی از هر چی رنگ ...
-بالاتر از سیاهی رنگی نیست یعنی چی؟تو می دونی؟
-اره می دونم..!
یعنی دیگه سیاهتر از من نیست...
دارم خودمو پاک میکنم
امیدوارم پاککنم تموم نشه ...
می دونم اگه اون بخواد تموم نمی شه
اگه اون بخواد گربه سیاهم مثل همه ی داستانها واسه خودش تا اخر عمر به خوبی و خوشی زندگی می کنه...!!!
می دونم اگه اون بخواد ..اگه من بخوام همه ی خط هایی که واسم نقاشی کردن پاک می کنم ..
زندگی اینقدر که من فکر می کنم سخت نیست
نوشته شده توسط eddy در سه شنبه چهارم تیر 1387 ساعت 7:28 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
انگاه که گفت:
انگاه که شنیدم:نبودی..نیستی!
انگاه که خانه ی ابد در ذهنم سوخت....
به هیزم سخن!
اتش همه جانم بگرفت
تلاش کردم....
سوختم!
خانه ام بود
با اشک چشم...من ابش دادم
چه ماند؟
خاطرات ذهنم همه رنگ است!!!
چه زیبا اکنون چیزی نیست!؟
جز خاکستریه خاکستر
تو نبودی
خنده اش می دیدم!
خنده از جنس گناه
از جنس لجن!
که تو را...
نه تو را!
بلکه دل تو از من بیچاره ربود
....
ای وای شکست
دل درمانده ی من
بار دگر از اغاز!
اینو نوشتم چون.......نرو از پیش من!!!!!!!
نوشته شده توسط eddy در چهارشنبه دهم بهمن 1386 ساعت 0:50 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
قصه گفت:
از او که عاشق شد!
از او که مزه ی عشق را چشید..
در ان لحظه که عشق نبود!!
تا ابد ماند
تا ابد گریست
تا ابد نمرد..
تنها !
تا ابد سرشار از عشقی
که هیچ گاه نبود!!
می گفت:ای کاش می خندید...بخند!
اخه چه جوری می تونست...؟
وقتی نفس نداشت...وقتی مرده بود ..اما زنده بود؟!وقتی روح بزرگش برای ...کم بود؟
وقتی به اسمون نگاه می کرد و تک ستاره اش رو می دید...
ستاره بود اما مال اون نبود...
چه جوری می خندید؟
بعد از یه عمر تنهایی تازه داشت مزه ی شادی رو می چشید! می دونست این شادی دروغه!اینم نیست
برای داشتنش تلاش نکرد
نجنگید
اخه سلاحی نداشت.
گفتم که:کم بود!!
تا ابد با یک قطعه عکس زندگی کرد! 
عاشقانه
نوشته شده توسط eddy در شنبه ششم بهمن 1386 ساعت 0:11 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
امروز..
راستی اول سلام
طبق معمول گیرم که علیک..خوب داشتم می گفتم:امروز از بس که این کلمه رو تکرار کردم معنی اش رو توی ذهنم اب برد!
کجا؟
تو چی فکر می کنی؟
مغز من که توش به اندازه ی یه نخود فندق هم پیدا نمی شه چه برسه به ... ببین اسمش هم انقدر بزرگه که توی کله من جا نمی شه.اه...
بابا ما فقیر فقرا که مغز لازم نداریم اینو باید بدن به یکی مثل انیشتین و ادیسون و فلان ادم شاید یه ژنراتور واسه مغز بد مصب ما اختراع کنن تا راه بیافته یا شاید واسه دل تاریک من تا روشن بشه؟!
ای بابا مثل اینکه ما هم یه چیزی بارمونه و نمی دونستیم!
می خوای بگی اینطور نیست؟
اگه راست می گی این اسم های قلمبه چه جوری اومدن روی صفحه؟
حتما می گی خودکارم نوشت !!
ولی به خدا این خود کار به دست منه که می نویسه اگه ولش کنم یه کلمه هم قدم بر نمیداره..نگاه کن!!!!
از درد دارم به خودم می پیچم. شاید واسه همینه که دست خط من انقدر پیچ داره.
چیه؟
تا حالا فکر می کردی دست خط خودمه که اینقدر قشنگه؟ نه اشتباه فکر می کردی تو باید به همون روش قبل (فکر نکردن)ادامه بدی!
ای بابا سیل اشکام کورم کرد..نمی تونم ببینم که چی دارم می نویسم اخه درد دارم قشنگتر اینه که تنها هم هستم.
نه زیاد ولی روحم در من این حس رو معنا می کنه.
الان شبه.خواب از سرم پریده.تاریکه.فقط یه لامپ صد وات بالای سرم روشنه که توی ذهنم .. ستاره هست ..ماه هست .. قشنگی خورشید هست.
دلم برای خدا تنگ شده!
همه خوابند.من درد دارم.اما نمی نالم از درد چون جرات دارم یا شایدم می ترسم؟!
اخه نمی شه که الان بگی من مریضم چون جواب می شنوی: یه قرص از اون صورتی ها بخور ..بخواب اگه خوب نشدی فردا برو دکتر؟
فردا..
اما من صفحه رو با امروز شروع کردم...(این که مهم نیست)...!
پس باید سکوت کنی.
حتی در حد امکان بخندی و تظاهر کنی..چون در غیر این صورت دلت هم می شکنه..بغضت می ترکه..خونه ی چشماتو سیل ویرون می کنه و اشکات رو پرتگاه گونه هات جون می بازند.
پس نذار اون دل تاریک بشکنه..تاریکه اما جون داره..تازه غرور هم داره!
همیشه چینی غرور رو با لگد زدی شکوندی اما......
همیشه باور نکن
چیه چرا مزخرف می نویسی؟ دردت می یاد؟خوب منم اونو احساس می کنم واسه همینه نمی خوابم.
اما خوشحالم چون فردا یه روز دیگه است!!
نوشته شده توسط eddy در سه شنبه دوم بهمن 1386 ساعت 2:40 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت

شنیدم:
چرا انقدر زود تسلیم می شی؟
گفت:اخه می خوام فکر کنی*با من همیشه برنده ای*
امروز از یکی شنیدم که می گفت:
**ماهیان در اب جویند و پرسند اب کجاست؟**
اونا غرق اب هستند و نمی دونندکه اب کجاست؟!!!
حالا من می گم:
من هم غرق تو شدم
اما هنوز دارم دنبال تو می گردم!!!!
نوشته شده توسط eddy در سه شنبه دوم بهمن 1386 ساعت 12:53 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
امروز خیلی خسته بودم برای همین رفتم و روی تختم دراز کشیدم...
خواب بودم که صدایی منو بیدار کرد صدای خش..خش..خش.
انگار یه چیزی داشت روی مغزم راه می رفت..
دیگه صبرم سر اومد و برای اینکه ببینم چیه ؟پتویی که تا یک دقیقه قبل روی صورتم بود بلند کردم و نگاهی به دور و اطراف...
هیچ خبری از هیچ چیز نبود...
مامان خواب ..بابا توی حیاط و...و...و
حتی مگسی که تا دو دقیقه پیش باعث ازار و اذیت من می شد در اون لحظه گوشه ای را پیدا کرده بود و قایم شده بود!!!!
راستی چرا مگس ها انقدر وزوز می کنن؟
یا چرا فکر می کنن که باید روی نوک دماغ من و تو بشینن که با هر بازدم ما..از ترس پرواز کنان دور شده و این بار روی چشم ما بشینن و باعث بشن که ما برای کشتن مزاحم همیشگی قدم برداریم و یه کتک مفصل به چشم صاحب مرده ی خودمون بزنیم.؟تو میدونی چرا؟
به هر حال...
همه جا امن و در امان بود .دوباره پلک چشمام سنگین شد و خر ..خر..خر
باز همان صدای لعنتی خش خش که انگار قرار نبود دست از سر ما برداره.....
دوباره صحنه ی قبل تکرار شد
.یعنی پتو از چهره ی درمانده و خسته ی من برداشته شد.نگاهی عمیق به دور و بر...
صدا از جعبه ی خاطراتم که تصادفا بالای سرم و روی میز کنار تختم بود می اومد.اما چه چیز باعث تحریک خاطرات من شده بود؟
همیشه خاطراتم بودند که ذهن منو می ازردند اما حالا چه چیز خاطرات مرا می ازرد؟چه چیز؟
بله ...شاخک اقا یا خانم سوسک از توی جعبه پیدا شد همه ی بی خوابی و بیچارگی امروز من فقط به خاطر سوسک سیاه و مزاحمی با فک اویزون بود که سعی داشت اسرار درون جعبه ی خاطراتم رو بر ملا کنه.
دلم می خواست می کشتمش.
امابه خاطر اینکه من از سوسک جماعت ترس زایدی دارم به خودم همچین اجازه ای ندادم در نتیجه تمام حسی رو که برای انتقام در وجودم بود رو در صدام جمع کردم و فریاد زدم:بابااااااا....سوووووووسک...
من که فکر می کنم سوسک عزیز در همون لحظه جان به جان افرین سپرده و در یک مرگ شرافتمندانه به اسم سکته خودش رو تسلیم حق کرد.چون از همون لحظه ی فریاد تا زمانی که بابا سرکار خانم یا اقای سوسک رو کشت هیچ حرکت و رفتار موزون یا ناموزونی از ایشون دیده نشد!!
خوب تقصیر خودش بود که به خاطرات من سرک می کشید!مگه بابا و مامانش بهش یاد نداده بودن که خاطرات هر شخص مربوط به خودشه و نباید بدون اجازه اونا رو دید یا خوند؟!
من که از دست اقا یا خانم سوسک خیلی ناراحت شدم..حالا هم که دیگه مرده بود!
به نظر تو کسی هست که بخواد انتقام خون سوسک عزیز رو از من بگیره؟
من که کاری نکردم...بابا سوسک رو با دمپایی توی حیاط کشت
و حالا سوال اخر:
به نظر تو سوسک عزیزما اقا بود یا خانوم؟
نوشته شده توسط eddy در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386 ساعت 1:13 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
فقط واسه تو ...
نوشته شده توسط eddy در سه شنبه هجدهم دی 1386 ساعت 11:33 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
بابای من یه وقتایی از روز می ره کنار باغچه و گلهای رنگی رو اب می ده!
از بین این همه گل فقط یک گل بنفش نگاه منو به خودش جذب می کنه!
وقتی که باد می وزه می بینم که سعی میکنه به گل صورتی برسه!
چند بار دیدم که پرپر شد..اما گل صورتی........
من گل بنفش رو خیلی دوست دارم
فکر می کنم خیلی مهربونه..بعضی وقتها فکر می کنم اون منم..
امروز یادم اومد که خدا هم یه وقتایی سعی می کنه به گلهای باغچه ای که کاشته اب بده.
واسه همین اب پاش ابریشو بر می داره و شروع می کنه به اب پاشی!!!
می خوام یه گل صورتی کنار گل بنفش بکارم.تا وقتی که بابا به باغچه اب می ده... هر دو با هم به همه ی اون لحظه ها بخندن!
منم یه گل صورتی دارم!!!!
با هم به روزای غم میخندیم!
اینو واسه اینکه خیلی دوست دارم نوشتم ...ای کاش بدونی که راست می گم!!
نوشته شده توسط eddy در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386 ساعت 2:5 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
می ترسم نه از تو از گذشت تک تک ثانیه های بی شکیب
می ترسم نه از تو از جدایی ٫ از درد جانکاه تنهایی
می ترسم نه از تو از روزی که دیگر ابر مفهوم باران نباشد
سایه مفهوم آفتاب و
نگاه مفهوم عشق...
می ترسم از روزی که تنگ بشکند و ماهی بمیرد
از روزی که روزدیگر نباشد
و شب بماند
روزی که تو دیگر نباشی
مرا ببین ٫ ببین که یک دنیا منتظرم
ببین که یک دنیا اشک ریخته ام برای گلهای پژمرده قالی
که همیشه لگد کوب می شوند
که هیچ باغبانی یادش نماند آنها هم زنده اند و
شبها برای کودکان یتیم لالایی می خوانند
هیچ کس رقص گلهای قالی را زیر نور ستارگان ندید
جز دخترک معصومی که خواب مهتاب می دید
کاش بیایی که با بودنت دیگر هیچ کودکی نترسد
نه از سرما
نه از گرسنگی
نه ازتنهایی
و نه....
آرامش خواهم یافت
نوشته شده توسط eddy در یکشنبه هجدهم آذر 1386 ساعت 11:25 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
من پرسیدم :
خدایا دل من ایا.....؟
و دگر بار از او پرسیدم که من اینجا تک تنها............؟
اخرین بار ز خود پرسیدم:
من در این بی خبری"تا به کجا؟
پاسخ این همه پرسش چه کسی خواهد گفت؟
من می شنوم
و بگو ایا من
بی او می توانم بروم؟
میتوانم به کجاها بروم؟
دره ی مرگ
طلوع جان مرا خواهد دید!
و دگر حرفی نیست!
سخنانم در دل
به امید پرواز
بر بال قاصدکان
به اسارت رفتند
تا که پرواز کنند
بر بال همان قاصدکم
که بگویند به او
من در این تنهایی به خدا می نگرم
و به تو می گویم
همه جانم که تویی!
همه مهرم در دل مال تو است!
پس به حالم بنگر
ای کاش که از راه رسد
خبری که انتظارش"....
خیابان نور چشمانم برد!!!!
قاصدک بر سر دستانم هست
من به او می نگرم
باز تکرار خاموشی این قاصدک است
که مرا بار دگر می سوزد
اینو امروز خیلی ناگهانی نوشتم حتما نظر بدید چون از ته دلم نوشتم
نوشته شده توسط eddy در شنبه دهم آذر 1386 ساعت 7:6 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
وقتی به این فکر می کنم که اینم میره....
وقتی میبینم که سرنوشت من اینه....
وقتی فکر می کنم که دلتنگم....
وقتی تو رو توی لحظه های پر از دردم کم می یارم....
فکر می کنی خجالت می کشم بگم دلم می خواد در اغوشت بگیرم؟!
فکر می کنی خجالت می کشم بگم دوست دارم دستای گرمتو به تن سردم بکشی؟!
تن یخ زده ی من !...
روح من برای یافتن تو به پرواز در اومده..
من در این لحظه خالی از وجودم!
خالی از هر گونه هستی!
ضربان قلبم تویی.......
پس همیشه با من باش..
(اینو تو اوج دلتنگی واسه اون نوشتم...)
نوشته شده توسط eddy در جمعه نهم آذر 1386 ساعت 8:23 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
"باز امــشب ، خلوتـــــــم را ، با تو قسمت مي كنم تكــــه هاي غربـــــــــتم را ، با تو قسمت مي كنم يك شــب باراني و يك كوچه و يك شــــعر خـيـس اين هــمه دارايــــي ام را ، با تـــو قسمت مي كنم خاطـــــرات عشــــقمان ، ســـنگين شده بر ديده ام بي اجازه ، گريـــــــه ام را ، با تو قسمت مي كنم خواب خورشيد من امشب ، بـس گران خواهد بود اين شــــب يـــلدايــي ام را ، با تو قسمت مي كنم" عمر من امشب به پايان مي رسد ، مجنون من لحــــــظه هاي آخــــرم را ، با تو قسمت مي كنم
نوشته شده توسط eddy در پنجشنبه هشتم آذر 1386 ساعت 10:13 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
دفتر عشـــق كه بسته شـد
ديـدم منــم تــموم شــــــــــــــــــدم
خونـم حـلال ولـي بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدون
به پايه تو حــروم شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
اونيكه عاشـق شده بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود
بد جوري تو كارتو مونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
براي فاتحه بهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
حالا بايد فاتحه خونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
تــــموم وســـعت دلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو
بـه نـام تـو سنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد زدم
غــرور لعنتي ميگفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
بازي عشـــــقو بلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
از تــــو گــــله نميكنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
از دســـت قــــلبم شاكيــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
چــرا گذشتـــم از خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودم
چــــــــراغ ره تـاريكــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــيم
دوسـت ندارم چشماي مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن
فردا بـه آفتاب وا بشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه
چه خوب ميشه تصميم تــــــــــــــــــــــــــــــــو
آخـر مـاجرا بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشه
دسـت و دلت نلــــــــــــــــــــــــرزه
بزن تير خــــــــــــــــــلاص رو
ازاون كه عاشقــــت بود
بشنواين التماسرو
نوشته شده توسط eddy در پنجشنبه یکم آذر 1386 ساعت 2:8 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
همه ی ادما میگن باید عشق توی دل باشه نه روی زبون !
اولین نفری که اینو گفت نمی شناسم اما باور دارم که اشتباه می کرد و حتی اگه پشیزی برای تفکر ضد و نقیض من قایلی من بر این عقیدم که وقتی اونو میبینی به این فکر کن که دوستش داری
دستاشو توی دستات بذار چون دلت می خواد فداش بشی ..چون دوست داری
و به این فکر کن که وقتی به چشماش نگاه می کنی می بینی که حتی بیشتر از اون چیزی که فکر می کنی دوسش داری.
بعد به این فکر کن که باید همین جمله رو با صدای قشنگت هر چند بار که اون می خواد تکرار کنی .......
اخه من می گم همه ی اینا توی دل من و تو اتفاق می افته !درسته؟؟
قشنگیه اینا به چیه وقتی که اون نمیدونه!
پس بگو.
در ضمن هیچ وقت فکر نکن که گل قشنگتر از تو بهش می گه دوستت دارم........
هر دو با هم بهش بگید که چقدر..............!!؟
تا هیچ وقت از نگفتنش پشیمون نشی!!
بهش فکر کن حتی وقتی نمیتونی!
دوستت دارم
نوشته شده توسط eddy در چهارشنبه سی ام آبان 1386 ساعت 11:29 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
این دفعه اینو مینویسم چون دیگه نمیخوام بنویسم .
هر طوری که دلت می خواد ازش یاد کن دیگه حتی نوشتن هم منو اروم نمیکنه
میتونی ازش به اسم خداحافظی یاد کنی تو فکر میکنی وقتی که به من میگه نگو دلتنگت میشم من باید چی بگم؟
اون نمیتونه درون منو اون طوری که هست بخونه .
تقصیرخودش نیست تقصیر معلم سال اول دبستانش است که به جای خوندن * چپکی خوندن *رو بهش یاد داده. شاید به خاطر همینه که فکر میکنه که ازنژادالاغ است (البته اون که فکر نمیکنه )
من هر جا که باشه و همیشه دلم براش تنگ میشه این حسی است که دارم وخدا اونوگذاشته که ازش استفاده کنم در ضمن اون فکر میکنه که من اگه نزدیکم نباشه برام سخته و .... اما اون کاملا اشتباه میکنه چون من که دلتنگ رخ اون نمیشم
من روح اونو دوست دارم اگه من عکس اونو داشته باشم میتونم بگم که مال منه ؟ من اونو دارم؟
نه نمیتونم
چون روحش همون روح بزرگ مال من نیست برای همینه من همیشه دلم براش تنگ میشه من حتی اگه در کنارم باشه هم این حسو دارم
من اشتباه کردن رو دوست دارم دروغ شنیدن رو دوست دارم من حتی شیطان پرستی رو هم دوست دارم
تو دلت برای چه کسی تنگ میشه؟
نه ببخشید یادم رفت که تو عاشق درخت توی خونتونی
نوشته شده توسط eddy در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386 ساعت 9:41 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت

اینک که من از دنیا می روم بیست و پنج کشور جزء امپراتوری ایران است و در تمام این کشورها پول ایران رواج دارد و احترام ایرانیان در آن کشورها دارای احترام هستند و مردم کشورها نیز در ایران دارای احترام می باشند .
جانشین من خشایار شاه باید مثل من در حفظ این کشورها بکوشد و راه نگهداری این کشورها این است که در امور داخلی آنها مداخله نکند و مذهب و شعائر آنها را محترم بشمارد .
اکنون که من از این دنیا می روم تو دوازده کرور زر در خزانه سلطنتی داری و این زر یکی از ارکان قدرت تو می باشد . زیرا قدرت پادشاه فقط به شمشیر نیست ، بلکه به ثروت نیز هست . البته به خاطر داشته باش که تو باید به این ذخیره اضافه کنی نه اینکه از آن بکاهی . من نمی گویم که در مواقع ضروری از آن برداشت نکنی زیرا قاعده این زر در خزانه آن است که هنگام ضرورت از آن برداشت کنند . اما در اولین فرصت آنچه برداشتی به خزانه برگردان . مادرت آتوسا بر گردنت حق دارد ، پس پیوسته وسایل رضایت خاطرش را فراهم کن .
ده سال است که من مشغول ساخت انبارهای غله در نقاط مختلف هستم ، و من روش ساخت این انبارها را که با سنگ ساخته می شود و به شکل استوانه است در مصر آموختم .
و چون انبارها پیوسته تخلیه می شوند ، حشرات در آن بوجود نمی آید و غله در این انبارها چند سال می ماند ، بدون این که فاسد شود و تو باید بعد از من به ساختن انبارهای غله ادامه دهی ، تا اینکه همواره آذوقه غذای 2 تا 3 سال کشور در انبارها موجود باشد . و هر ساله بعد از این که غلۀ جدید به دست آمد از غلۀ موجود در انبارها کسر خواربا را تامین کن و غلۀ جدید را به انبا رها منتقل نما ، بدین ترتیب تو هر گز برای آذوقه در این مملکت دقدقه نخواهی داشت ، ولو 2 یا 3 سال پیاپی خشکسالی شود .
هرگز دوستان و ندیمان خود را به کارهای مملکتی نگمار و برای آنها همان مزیت دوست بودن با تو کافی است ، چون اگر دوستان و ندیمان خود را به کارهای مملکتی بگماری و آنان به مردم ظلم کنند و استفاده نامشروع نمایند نخواهی توانست آنها را به مجازات برسانی چون با تو دوست هستند و تو ناچاری که رعایت دوست را بنمایی .
کانالی که من می خواستم بین رود نیل و دریای سرخ بوجود بیاورم هنوز به اتمام نرسیده و تمام کردن این کانال از نظر بازرگانی و جنگی خیلی اهمیت دارد و تو باید آن کانال را به اتمام برسانی و عوارض عبور از آن کانال نباید آنقدر سنگین باشد که ناخدایان کشتی ها ترجیح بدهند که از آن عبور نکنند .
اکنون من سپاهی به طرف مصر فرستاده ام تا اینکه در این قلمرو ایران ، نظم و امنیت برقرار کند . ولی فرصت نکرده ام سپاهی به یونان بفرستم و تو باید این کار را به انجام برسانی ، بایک ارتش نیرومند به یونان حمله کن و به یونانیان بفهمان که پادشاه ایران قادر است مرتکبین فجایع را تنبیه کند .
توصیۀ دیگر من به تو این است که هرگز دروغگو و متملق را به میان خود راه نده . چون هردو آنها آفت سلطنت هستند و بدون ترحم دروغگو را از خود دور نما . هرگز عمال دیوان را بر مردم مسلط نکن و برای این که عمال به مردم مسلط نشوند ، برای مالیات قانونی وضع کرده ام که تماس عمال دیوان را با مردم خیلی کم کرده است و اگر این قانون را حفظ کنیم عمال حکومت با افسران و سربازان مردم زیاد تماس نخواهند داشت .
ارتش را راضی نگه دار و با آنها بدرفتاری نکن ، اگر با آنها بدرفتاری کنی آنها نخواهند توانست معامله متقابل کنند . اما در میدان جنگ تلافی خواهند کرد . ولو به قیمت کشته شدن خودشان باشد و تلافی آنها این طور خواهد بود که دست روی دست می گذارند و تسلیم می شوند تا اینکه وسیله شکست تو را فراهم نمایند .
امر آموزش را که من شروع کردم ادامه بده و بگذار اتباع تو بتوانند ، بخوانند و بنویسند ، تا اینکه فهم و عقل آنها بیشتر شود و هر قدر فهم و درک آنها بیشتر شود ، تو با اطمینان بیشتر می توانی سلطنت کنی . همواره حامی کیش یزدان پرستی باش .
اما هیچ قومی را مجبور نکن که از کیش تو پیروی نماید و پیوسته به خاطر داشته باش که هرکس باید آزاد باشد که از هر کیش که میل دارد پیروی نماید . بعد از اینکه من زندگی را بدرود گفتم ، بدن مرا بشوی و آنگاه کفنی را که خود فراهم کرده ام بر من بپیچان و در طابوت سنگی قرار بده و در قبر بگذار . اما قبرم را که موجود است مسدود نکن تا هر زمان که می توانی وارد قبر من شوی و طابوت مرا در آنجا ببینی و بفهمی ، من که پدر تو و پادشاهی مقتدر بودم و بر 25 کشور سلطنت می کردم مُردم و تو نیز مثل من خواهی مُرد . زیرا که سرنوشت آدمی چنین است .
خواه پادشاه 25 کشور باشد یا یک خارکن و هیچ کس در این جهان باقی نمی ماند .
هر گاه که وارد قبر من می شوی غرور بر تو غلبه نخواهد کرد و هنگامی که مرگ خود را نزدیک دیدی ، بگو تا قبر مرا مسدود کنند و وصیت کن که پسرت قبر تو را باز نگه دارد تا ...
هرگز هم مدعی و هم قاضی نشو ، اگر از کسی ادعایی داری موافقت کن ، که یک قاضی بی طرف آن ادعا را مورد رسیدگی قرار دهد و رای صادر کند .
هرگز از آباد کردن دست بر ندار زیرا اگر دست از آباد کردن برداری کشور تو رو به ویرانی خواهد رفت، حفر قنات و چاه و احداث جاده و شهر سازی را در درجه اول اهمیت قرار بده .
عفو وسخاوت را فراموش مکن که بعد از عدالت برجسته ترین صفت پادشاهان عفو و سخاوت است و لی عفو فقط باید موقعی به کار بیاید که کسی نسبت به تو خطایی کرده است و اگر به دیگری ستمی کرده و تو او را عفو نمایی ظلم کرده ای ، زیرا حق دیگری پایمال کرده ای .
بیش از این چیزی نمی گویم و این اظهارات را با حضور کسانیکه غیر از تو در این جا حاضر هستند بیان کردم تا بدانند قبل از مرگ ، من این توصیه ها را کرده ام .
اینک بروید و مرا تنها بگذارید زیرا احساس می کنم که مرگم نزدیک شده است .
نوشته شده توسط eddy در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386 ساعت 11:53 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
من یه موشک کاغذی داشتم!
به چشم من همون کبوتر پاکی بود که اون میگفت.توی چشماش خدا بود......
بچه ای رو خوشحال می کرد که قصه ی شبانه اش برای من داستان کودکی بود که نیازی به دارو برای چشماش نداشت.. می خندید..رویاش ارایش کردن سوسکی بود که تو خیالش بچه ی خودش بود!
اما حالا نیست
سخته ازم چیزی رو بگیری که دوست دارم..مگه مال من نبود؟مگه خودم نساخته بودم؟چرا ازم گرفتی؟
امروز از قاصدکی که رو شونه هام نشست خواستم اگر پرواز کرد پرید .. اگه اونو تو اسمونا دید بگه:
"اون بچه دیگه نمیخنده!حالا پرواز کن.حالا برو!....
ولی یه نفر بال قاصدکم رو چید
نوشته شده توسط eddy در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386 ساعت 1:47 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
فاصله خیلی دور شده!
دور .!خیلی دور!!
به اندازه ی"در حال حاضر تماس با مشترک مورد نظر امکان پذیر نمی باشد"
به اندازه ی"بنزین سهمیه بندی شد"
دلتنگش میشم
"خیلی زیاد"
به اندازه ی...
_بابا بگیر دیگه اه ه .......
.........در حال حاضر تماس با مشترک مورد نظر امکان پزیر نمیباشد
_اون بالا نشستی میگی نمیشه چقد من از صدات بدم میاد!
نوشته شده توسط eddy در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386 ساعت 10:17 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
یه روز یه نفر با یه صدای ابی تو گوش بنفش من گفت:*ما از نژاد الاغیم* و من با چشم صورتی ام مثل خر به او نگاه کردم! اخرش من چی ام؟
نوشته شده توسط eddy در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386 ساعت 2:30 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
دیشب که توی خیابون قدم میزدم یهو هوا باریدن گرفت من به دیوار های اطرافم رو زدم تا خیس نشم میدونی چرا؟دیدی میگن بدترین تنبیه برای گربه اینه که خیس بشه منم مثل اونا از اب بدم می یاد. اره تا من رفتم نزدیک دیوار بارون بند اومد چرا؟ یعنی توفکر میکنی که قطره های بارون نمیخوان من برم نزدیک دیواراخه مگه دیوار چشه؟ما هم دیواریم .فقط نگو که نمی دونستی. ..اخه مگه تو قصه ی خلقت ادم و حوا رو نشنیدی؟مگه نمیدونی اونا از خاک افریده شدن؟ خوب حالا فهمیدی؟ شایدم به خاطر همینه که من زیر بارون نمیرم .چون نمیخوام گل بشم که فردا روزکوزه گر از من برای ساختن کوزه ای استفاده کنه که میخواد از فضای خالی درونش فیض ببره.من چند روز قبل ازش شنیدم که میگفت (البته اون دیوونه ی توی مغزش بود ولی به هر حال..): *میدونی چرا ادما کوزه میسازن؟ تااز فضای خالی درونش استفاذه کنن واینکه چرا اونا فضای خالیرو نمیسازن؟ چون نمیتونن.* خوب دیگه حرفم نمی یاد یعنی دیگه حروف الفبا که همون ا ب و....باشن توی ذهنم به واژه معنی نمیشن .الان منم و یه مغزخالی (البته این مغز همیشه خالی بوده)و یه قهوه ی داغ ...شما هم بفرمایید.
نوشته شده توسط eddy در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386 ساعت 12:53 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
یه هدیه بهتره بگم ناخواسته اونو از من دور کرد. دارم باهاش حرف میزنم... نمیخوام صدام بلرزه! احساسم رو بهش میگم!!بعد از چند لحظه بوق پایان تماس.........!! اشک از رو گونه هام سرازیر میشه! دست خودش نیست این بازی روزگاره همیشه بوده! پاهام سست شدن. سرم مثل همیشه گیج میره انگار که بچه شدم و سوار چرخ و فلک. دنیا دور سرم می گرده یاد این می افتم که تقصیر کیه؟ توی اون لحظه" دیواری کوتاه تر از یه شیشه عطر خوشبو پیدا نکردم....! با تمام وجود... صدای شیشه خورده منو یاد دل شکسته ام می اندازه! من دارم می شکنم ام کسی جز خودم صداش رو نمی شنوه؟!
نوشته شده توسط eddy در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386 ساعت 12:42 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ
هر روز یکی بیشتر دوستش دارم....چرا؟؟؟
فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY